تبليغاتX
آوای خزان

آوای خزان

متولد بهار ، اما دلم همواره خزان است ...

بدون هیچ عجله ای تبریک بگو...!

عجله نمی کنم .

برای سریع تر رد شدن ثانیه ها خودمو مشغول کاری نمی کنم،

آروم نشستم رو راکینگ چیر و در حالی که با کمک یه پا ضربات بامزه و

لطیفی به زمین می زنم

خودم رو تاب میدم،

شایدم فکر می کنم ضربه ی پام لطیفه ، نمی دونم ، دیگه مهم نیست

سرامیک سرد زیر پام ازم ناراحت میشه یا نه ،

 چون اون خیلی وقته سرد شده،

آروم تاب می خورم و زیر لب آهنگا و شعرای مورد علاقمو زمزمه می کنم ،

برای رسیدن به فردا عجله ای ندارم ،

دوست داشتم بمونم تو این سن .

واسه همین دارم سعی می کنم از آخرین ساعاتش لذت ببرم .

احساس خوبی دارم .

آرره.

عجله نمی کنم

.

.

.

فردا ۲۸ام یه روز ، شاید مثل روزای دیگه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:50  توسط بابک  | 

طلب حلقه...

من فقط دستانت را خواستم ،

نهایت پستی من تا این حد بود که ،

دستانت عاشقانه بازوی مرا در آغوش بگیرند...

اما این پستی نیست ،

این اوج احساس مرد است ،

فقط حلقه ای از عشق بساز ...

همین.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:57  توسط بابک 

شب های تاریک من...

صدای رد شدن ثانیه ها اذیتم می کنه ...

تو این زندگی دلم رو به چی خوش کنم...

با کودوم امید دارم ادامه می دم ؟

همه چی آزارم می ده ، گاهی وقتا پر میشم ، دیگه یه ذره جا نمی مونه برای ناراحتی ... بغض...

صدای خنده های بی دلیل و الکی آزارم می ده ... ،

تظاهر کردن ، زندگی کردن ...

خسته شدم ... خسته ...

امشب خیلی پُرم ... خیلی.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:7  توسط بابک  | 

قرچ قرچ ...

ناله ی خیار زیر دندانهایش مرا آزار می دهد ،

قرچ قرچ ... ،

او خیلی رازی ادامه می دهد ... قرچ قرچ ،

نگاهش می کنم ، سعی می کنم بهش بگم : هیییسسس ،

اما او ادامه می دهد ... قرچ قرچ ،

و این گاهی تکرار می شود.


پ.ن : جدی نگیرید. ( قرچ قرچ )
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:43  توسط بابک 

خالی ....

غم می بارد ، از دیوار اتاقم ، از این صفحه ، از چشمانم ، از نگاهم ،

 نمی خواهم این طور باشد اما هست ،

دوست دارم خالی شوم ،

دوست دارم همه چی رو رها کنم ،

می خواهم آزاد باشم ،

فکر ، ذهن ، همه چی آزاد ،

بغض باقیمونده ی تو گلو ، بکشنه و

من راحت بشم ،

این زندگی آرامش داره ،

آره آرامشمو پیدا کردم ،

الان باید دنبال چیز دیگه ای بگردم ،

من فقط می خوام خالی شم ،

باورم کن.

می خوام خالی شم .

نفس هام زجر آوره ،

هر نفس که می کشم احساس بدی بهم دست می ده ،

احساس می کنم سنگین تر می شم ،

چشمام خسته تر می شه ،

غم و بغض ،

چیزایی هستن که فعلا با زندگی من پیوند خوردن ،

این روز ها چیزی آزارم می دهد .

اصلا یکی نیست بپرسه :

چی می نویسی ؟! برای کی می نویسی ؟!

...

..

.

هیچ کس.

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:15  توسط بابک  | 

خیال...

امشب سرم جور دیگری درد می کند ، امشب تو را در دنیای دیگری می طلبم ،

امشب خواستم و توانستم ، سخت بود ... سخته... ،

می خواهم کمی قدم بزنم ، زیر این باران خیالی ، دست در دستان تو ،

مستِ نور مهتاب ، چشم در چشم ...

می خواهم صدایم کنی ، خیلی ملایم ...

خب ... کجاست ؟ کجاست این زندگی زیبا ... کجاست آرامش ؟

هر جا هستی صدایت می کنم ، فریاد می زنم :

                       من ...این....جا  .... ممم ...


اضافه شد : امشب خواستم ... اما آخرش نشد ... نه نتوانستم ، نتوانستم.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 21:34  توسط بابک