عجله نمی کنم .
برای سریع تر رد شدن ثانیه ها خودمو مشغول کاری نمی کنم،
آروم نشستم رو راکینگ چیر و در حالی که با کمک یه پا ضربات بامزه و
لطیفی به زمین می زنم
خودم رو تاب میدم،
شایدم فکر می کنم ضربه ی پام لطیفه ، نمی دونم ، دیگه مهم نیست
سرامیک سرد زیر پام ازم ناراحت میشه یا نه ،
چون اون خیلی وقته سرد شده،
آروم تاب می خورم و زیر لب آهنگا و شعرای مورد علاقمو زمزمه می کنم ،
برای رسیدن به فردا عجله ای ندارم ،
دوست داشتم بمونم تو این سن .
واسه همین دارم سعی می کنم از آخرین ساعاتش لذت ببرم .
احساس خوبی دارم .
آرره.
عجله نمی کنم
.
.
.
فردا ۲۸ام یه روز ، شاید مثل روزای دیگه.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:50  توسط بابک
|
من فقط دستانت را خواستم ،
نهایت پستی من تا این حد بود که ،
دستانت عاشقانه بازوی مرا در آغوش بگیرند...
اما این پستی نیست ،
این اوج احساس مرد است ،
فقط حلقه ای از عشق بساز ...
همین.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389ساعت 21:57  توسط بابک
صدای رد شدن ثانیه ها اذیتم می کنه ...
تو این زندگی دلم رو به چی خوش کنم...
با کودوم امید دارم ادامه می دم ؟
همه چی آزارم می ده ، گاهی وقتا پر میشم ، دیگه یه ذره جا نمی مونه برای ناراحتی ... بغض...
صدای خنده های بی دلیل و الکی آزارم می ده ... ،
تظاهر کردن ، زندگی کردن ...
خسته شدم ... خسته ...
امشب خیلی پُرم ... خیلی.
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 22:7  توسط بابک
|
ناله ی خیار زیر دندانهایش مرا آزار می دهد ،
قرچ قرچ ... ،
او خیلی رازی ادامه می دهد ... قرچ قرچ ،
نگاهش می کنم ، سعی می کنم بهش بگم : هیییسسس ،
اما او ادامه می دهد ... قرچ قرچ ،
و این گاهی تکرار می شود.
پ.ن : جدی نگیرید. ( قرچ قرچ )
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 21:43  توسط بابک
غم می بارد ، از دیوار اتاقم ، از این صفحه ، از چشمانم ، از نگاهم ،
نمی خواهم این طور باشد اما هست ،
دوست دارم خالی شوم ،
دوست دارم همه چی رو رها کنم ،
می خواهم آزاد باشم ،
فکر ، ذهن ، همه چی آزاد ،
بغض باقیمونده ی تو گلو ، بکشنه و
من راحت بشم ،
این زندگی آرامش داره ،
آره آرامشمو پیدا کردم ،
الان باید دنبال چیز دیگه ای بگردم ،
من فقط می خوام خالی شم ،
باورم کن.
می خوام خالی شم .
نفس هام زجر آوره ،
هر نفس که می کشم احساس بدی بهم دست می ده ،
احساس می کنم سنگین تر می شم ،
چشمام خسته تر می شه ،
غم و بغض ،
چیزایی هستن که فعلا با زندگی من پیوند خوردن ،
این روز ها چیزی آزارم می دهد .
اصلا یکی نیست بپرسه :
چی می نویسی ؟! برای کی می نویسی ؟!
...
..
.
هیچ کس.
+ نوشته شده در شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 20:15  توسط بابک
|
امشب سرم جور دیگری درد می کند ، امشب تو را در دنیای دیگری می طلبم ،
امشب خواستم و توانستم ، سخت بود ... سخته... ،
می خواهم کمی قدم بزنم ، زیر این باران خیالی ، دست در دستان تو ،
مستِ نور مهتاب ، چشم در چشم ...
می خواهم صدایم کنی ، خیلی ملایم ...
خب ... کجاست ؟ کجاست این زندگی زیبا ... کجاست آرامش ؟
هر جا هستی صدایت می کنم ، فریاد می زنم :
من ...این....جا .... ممم ...
اضافه شد : امشب خواستم ... اما آخرش نشد ... نه نتوانستم ، نتوانستم.
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 21:34  توسط بابک